عجیب تر از علم . داستانهای واقعی فرانک ادواردز

این داستان

ابرو آسمان

 

 

خانم (بیبنگتون) ساکن شهر (آلکساندریا) در ایالت (لوییزیانا) در ساعت دو چهل و پنج دقیقه بعدازظهر روز یازدهم نوامبر سال 1958 به داخل حیاط خانه اش پیچید و ماشینش را پارک کرد.وقتی شروع به رفتن به طرف در عقب منزلش کرد صدای شرشر آبی را شنید که به نرمی به چمن خانه اش می خورد و نیز بر روی شیروانی سقف تاپ تاپ می کرد. البته چیز قابل توجه ای در آن نبود بجز اینکه آفتاب می درخشید و مطمئنا هوا بارانی نبود. او فکر کرد که این فقط مقداری آب است که از آبپاش چمن همسایه شان فوران کرده است. مشکل این بود که هماسایه ها اصلا آبپاشی نمی کردند ولی آب به شرشر ادامه می داد. شاید لوله ترکیده بود ؟ ... بررسی ها نشان داد که تمام لوله کشی ها صحیح و سالم بوده و هیچ شلنگ یا شیر آبی در خارج از خانه هم باز نبوده است. حالا موضوع جالب می شود. 

خانم (سامرال) که در آنسوی خیابان زندگی می کرد متوجه شد که خانم بیبنگتون دائم دور خانه می گردد. پسس او نیز بیرون آمد تا ببیند موضوع از چه قرار است و آیا اتفاقی افتاده است ؟ ... او هم می توانست قطرات آب که در هوای آفتابی و راکد می درخشیدند و بر روی خانه چکه چکه به پایین می افتادند را ببیند. 

(آدراس لابورد) سردبیر اجرایی روزنامه (آلکساندریا دیلی تاون تاک) بوسیله چند تن از دهها نفری که در خانه آن خانم برای مشاهده این پدیده عجیب جمع شده بودند به محل احضار شدند. (لابورد) مشاهده کرد که این آب نمی توانسته از لابلای برگ درختان آمده باشد چون درختان در آن موقع برگی نداشتند . با بالا رفتن از یک درخت همیشه بهار که 25 فوت ارتفاع داشته و در حیاط بود او و دیگران توانستند پی به این امر برند که باران در واقع داشت از جایی در بالای خانه می آمد و بر روی ناحیه ای به وسعت صد فوت مربع و نه بیشتر می بارید ! برای دو ساعت و نیم باران لاینقطع با شدت بارید و بعد ناگهان همان طور که شروع شده بود ایستاد و مردم هم با تعجب به سر کار خود رفتند. 

نه پایگاه هوایی (انگلند) که در آن نزدیکی بود و نه اداره هواشناسی نتوانستند توضیحی درباره علت این بارندگی – آنهم در هوای صاف – بدهند ... و نیز نتوانستند دلیل بیاورند که چرا این بارش فقط روی نقطه نسبتا کوچکی نازل می شد. باز هم این از آن پدیده هایی است که کمیاب است ولی بدون سابقه هم نیست.

شهر (داوسون) در ایالت (جورجیا) صحنه یک بارندگی در هوای صاف – در دومین هفته سپتامبر 1866 – بود. هیچ ابری در آسمان نبود ولی آب مثل باران بهاره و بمدت بیش از یکساعت در نقطه ای که کمتر از 25 فوت قطر داشت سرازیر شده بود. 

در میان تعجب شدید اهالی شهر (چارلستون) در ایالت (کارولینای جنوبی) چهار بار در طی یک هفته در ماه اکتبر سال 1866 باران با شدت و ساعتها بر روی فقط یک خانه و چمن اطرافش بارید. از آنجا که هوا در حین این بارندگی بدون ابر و صاف بود روزنامه (چارلستون نیوزاند کوریر) متخصص بی همتایی را یافت که بدون بازدید از محل اعلام کرد که این بارش چیزی بیش از ریزش حشرات از درختان نمی باشد ! ولی روزنامه نگارانی که به محل رفتند به چشم خود دیدند که آب برای ساعتها بر روی خانه و درخت ها و اطراف آنها می ریخت. البته اگر آنها از این متخصص خرده می گرفتند که مزخرف می گوید و ریزش حشره ای در کار نیست ایرادی بر آنها وارد نبود. 

در روزنامه (نیویورک سان) به تاریخ 24 اکتبر سال 1886 می توان یک گزارش مختصر – ولی جالب – از یک بارندگی عجیب که در ناحیه کوچکی از (چسترفیلد کانتی) واقع در ایالت کارولینای جنوبی می آمد را پیدا کرد. 

بمدت چهارده روز باران تقریبا بطور لاینقطع بر روی یک محله کوچک می بارید و بقدی شدت داشت که ناودانها در حال ترکیدن از شدت فشار آب جاری از سقفها بودند. این باران از کجا می آمد بر ما پوشیده است. چون که در تمام طول بارش هوا بدون ابر و بصورت آفتابی بوده است. 

بارندگی روی سقف در موقعیکه ابری در آسمان نیست گیج کننده است ولی با این وجود قابل تحمل می باشد. ولی وقتی که بارندگی در داخل خانه صورت بگیرد موضوع فرق می کند. 

دکتر (ویلیام واترمن) و همسرش در یک منزل هشت اتاقه و زیبا در نزدیکی شهر(وینزور) از ایالت (ورمونت) بخوبی و خوشی زندگی می کردند تا اینکه در ماه سپتامبر سال 1955 مشکلاتشان شروع شد. اولین بار که متوجه بحران شدند وقتی بود که یک وز صبح کشف کردند نوعی شبنم عجیب و سنگین روی اثاث خانه جمع می شود. این شبنم مثل قطرات روشن و درخشان آب یا قطرات عرق روی پوست در روی صندلی ها و همه نوع اثاثیه چوبی جمع می شد. خانواده (واترمن) کوشیدند تا مسئله را با پاک کردن قطرات بوسیله اسفنج رفع کنند. ولی بعد از آنکه سیزده سطل آب در طی دو روز خالی کردند تازه به یر جای اولشان برگشتند و فهمیدند که این کار ی ثمر است. نیاز به گفتن نیست که دکتر و زنش از فهم این امر که چرا چنین چیزی در خانه ای که آنها 9 سال بی دردسر را در آن سپری کرده اند اتفاق می افتد عاجز بودند. دکتر گزارش داد یک روز که داشت ظرف محتوی انگور را از اتاقی به اتاق دیگر می برد در طی همین مدت کوتاه ظرف پر از آب شده بود. 

همانگونه که انتظار می رفت آنها به استمداد از متخصصین برآمدند. برقکارها هیچگونه اتصال یا خرابی را پیدا نکردند. لوله کشی و عایق کاری خانه هم چک شد و چیز خاصی دیده نشد. فی الواقع گچ و عایقهای خانه کاملا خشک بودند و لوله های آب هم براثر تماس با هوا تعرق نکرده بودند. هیچ نوع نشست یا سوراخی هم وجود نداشت . تنها چیزی که وجود داشت همان تجمع قطرات آب غیر قابل توجیه بود که بر روی اسباب خانه دیده می شد و ساعت به ساعت هم زیادتر می گشت. 

خانواده آبدیده البسه و اسباب خود را برای خشک شدن به خارج از خانه منتقل کردند و خودشان هم به یک تریلر نقل مکان کردند تا اینکه بالاخره باران داخلی متوقف شد و بار دیگر آن خانه قابل زیست گشت !

در واقعه ای دیگر آقای (اد موتز) ابری که درختان هلویش را خشکاند را مشاهده کرد او در حال بریدن چمنهای باغچه اش در شماره 440 خیابان (بوآل) شهر (سین سیناتی) ایالت اوهایو بود. زمان ساعت 5:30 دقیقه صبح روز 22 ژوئیه سال 1955 را نشان می داد. روز تابستانی دلپذیری بود و (اد) می خواست قبل از اینکه حرارت آفتاب خیلی داغ و غیر قابل تحمل شود چمنهایش را کوتاه کند. 

هیچ چیز غیرعادی در جریان کار به نظرش نرسید تا اینکه در کنار یک درخت کوچک هلو چهارزانو نشست تا یک علف هرز را که در کنار آن روییده بود و ماشین چمنزن به آن نمیرسید را از ریشه درآورد. همانطو که داشت دستش را دراز می کرد تا علفهای هرزه را بکند چند قطره قرمز رنگ به پشت دستش چکید. این قطرات گرم و چسبناک بودند و شبیه به خون به نظر می رسیدند. آقای موتز با لمس کردن آنها متوجه نوعی روغن در آن شد. چند لحظه عد سیلی از این مایع ه شدت شروع به ریزش در اطرافش نمود و این بار قطرات آن غلیظ تر و قرمزتر از خون بودند.

دقیقا مثل بارندگی بود و او همانطور که بعدهاگفت احساس می کرد که زیر یک دوش آب گرم قرمز و چسبناک است. 

موتز چند قدمی به عقب برگشت و به بالا نگریست . در آنجا – حدود هزار فوتی بالای سرش – یک ابر کوچک که تا آن زمان نظیرش را ندیده بود مشاهده کرد. این ابر مخلوطی از رنگهای قرمز و سبز و صورتی بود و به این می مانست که در حال چرخیدن باشد. رنگ قرمز آن ابر مشابه قرمزی قطراتی بود که روی درخت هلو می ریخت و او در حقیقت به چشم می دید که این قطرات به وضوح از ابر خارج شده و بر وی درختچه هلو می ریزد. 

در این موقع آقای موتز فهمید که ماده قرمز رنگ مثل محلول ضدعفونی کننده قوی که روی یک زخم باز بریزند دارد او را می سوزاند. او به خانه دوید و آن مایع را با آب گرم و صابون از دستهایش شست و برای خلاصی از سوزش آن مشکلی نداشت. وقتی هم که به بیرون خانه رفت آن ابر دیگر دیده نمی شد. او هم کار چمن زنی اش را تمام کرد. 

صبح روز بعد آقای موتز شاهد قسمت دوم این ماجرای خارق العاده بود. کلیه 6 درختچه هلوی سالم و جوانش در طی 24 ساعت خشکیده بودند. برگهای آنها قهوه ای شده و بیشترشان افتاده بودند. میوه هایشان که روز قبل باندازه تخم مرغ بود به دور هسته جمع شده و خشکیده بود. شاخه های درختان هم پژمرده و خمیده بودند و آن چمن هایی هم که در اطراف درختان در معرض آن بارش قرمز قرار گرفته بودند همه خشکیده و مرده بودند. 

هیچ هواپیمایی در زمان حادثه در آن حوالی نبود و اگر هم بود نمی توانست هیچ مایعی را در چنین وسعت محدودی بپاشد. آقای موتز این پیشنهاد را هم نمی توانست قبول کند که ممکن بود یک کارخانه مواد شیمیایی ابری از مواد ضایعاتی را در هوا منتشر کرده و به طریقی باعث بارندگی چند دقیقه ای بر روی درخت های هلویش شده باشد.

تعجب آقای موتز معادل تعجب متخصصین مختلفی بود که آمدند و به سخنان وی گوش دادند و نمونه برداری کرده و رفتند . آنها شامل نمایندگانی از جانب نیروی هوایی ایالات متحده بودند که آمدند و به جمع آوری درختان مرده و علفها پرداختند و نیز آقای موتز را مورد سوال و جواب مفصلی قرار دادند. آنها تمام اطلاعاتی که وی می توانست بدهد را گرفتند – ولی توضیحی ندادند ... حتی اشاره ای هم به علت اینکه چرا اینقدر به یک ابر خارق العاده که با یک باران قرمز و سوزان دختان هلوی آقای موتز را خشکانده بود علاقه مند بودند نکردند !